وان کس که سبال می زدی بر عشق در عشق شهیر مرد و زن گردد
در چاه فراق هر کی افتاده ست ره یابد و همره رسن گردد
باقیش مگو درون دل می دار آن به که سخن در آن وطن گردد
688
روی تو به رنگریز کان ماند زلف تو به نقش بند جان ماند
گر سایه برگ گل فتد بر تو بر عارض نازکت نشان ماند
روزی گذرد ز هجر تو سالی مسکین عاشق چنان جوان ماند
دلتنگ نیم اگر چه دل تنگم کآخر دل من بدان دهان ماند
در چشم من آی تا تو هم بینی یک تن که به صد هزار جان ماند
689
دوش از بت من جهان چه می شد وز ماه من آسمان چه می شد
در پیش رخش چه رقص می کرد وز آتش عشق جان چه می شد
چشم از نظرش چه مست می گشت وز قند لبش دهان چه می شد
از تیر مژه چه صید می کرد وان ابروی چون کمان چه می شد
می شد که به لاله رنگ بخشد ور نی سوی گلستان چه می شد
آن لحظه به سبزه گل چه می گفت وز نرگسش ارغوان چه می شد
جز از پی نور بخش کردن بر چرخ دوان دوان چه می شد
گر زانک نه لطف بی کران داشت آن ماه در این میان چه می شد
بنمود ز لامکان جمالی یا رب که از او مکان چه می شد
بگشاد نقاب بی نشانی وین عالم بانشان چه می شد
شب رفت و بماند روز مطلق وین عقل چو پاسبان چه می شد
از دیده غیب شمس تبریز این دیده غیب دان چه می شد
690
ای عشق که جمله از تو شادند وز نور تو عاشقان بزادند
تو پادشهی و جمله عشاق همرنگ تو پادشه نژادند
هر کس که سری و دیده ای داشت دیدند تو را سری نهادند
خورشید تویی و ذره از توست وان نور به نور بازدادند
چون بوی عنایت تو باشد زالان همه رستم جهادند
چون از بر تو مدد نباشد گر حمزه و رستمند بادند
ای دل برجه که ماه رویان از پرده غیب رو گشادند
مستند و طریق خانه دانند زیرا که نه مست از فسادند
تا عشق زید زیند ایشان تا یاد بود همه به یادند
691
هر چند که بلبلان گزینند مرغان دگر خمش نشینند
خود گیر که خرمنی ندارند نه از خرمن فقر دانه چینند
از حلقه برون نه ایم ما نیز هر چند که آن شهان نگینند
گر ولوله مرا نخواهند از بهر چه کارم آفرینند
شیرین و ترش مراد شاهست دو دیگ نهاده بهر اینند
بایست بود ترش به مطبخ چون مخموران بدان رهینند
هر حالت ما غذای قومیست زین اغذیه غیبیان سمینند
برچسب:
نویسنده: malheh
تاريخ: دوشنبه
6 خرداد
1392 ساعت: 11:39